وقتی برگشتیم مبل ها توی کوچه بود!



زبان شفاف و روان با شفقت و لطافت از اعماق جان صحبت می کند. او باید منصفانه به سخنان هر دو طرف داستان گوش دهد و فقط حقیقت، شفافیت و نرمی را بگوید.
این زمانی است که با ثبت این رنج رایج، آتش در دل فرد مبتلا کم کم بدتر می شود. گویی اکنون وسط کارزار تنها نیستند و در میان غبار درد و غربت به دنبال راه حل ساده تری هستند.
گاهی کار روایت همین است عزیزم. همین موضوع شنیده و ضبط می شود و ….
کتاب «قربانی شهریور» نوشته زهرا کردانی در ۱۵۹ صفحه، این بار به پای صحبت های ۲۱ داستان از اجاره نشین ها، صاحبخانه ها و بنگاه های معاملات ملکی می نشینیم. هر کدام از آنها داستان های دراماتیک زیادی در دل دارند و همه آنها. آنها به نوعی قربانی قوانین مکتوب و نانوشته اجاره هستند.
راویان این کتاب طبقات مختلف مردم از مستاجران تحصیل کرده مهاجر گرفته تا شهروندان مقیم ایران، زنان سرپرست خانوار، قربانیان جنگ و… هستند. در این روزهای سخت و پر هرج و مرج، عملکرد ضعیف و متزلزل مسئولان مسکن و شهرسازی و عدم نظارت بر بی عدالتی های نجومی در حوزه، این کتاب به شدت توصیه می شود.
در مقدمه کتاب آمده است: «مسکن استیجاری تختی است که به نوعی در آن زندگی می‌کردیم، پیراهنی است که هر کدام از ما حداقل یک بار آن را لمس کرده‌ایم. صاحبخانه ای که بخشی یا تمام خانه خود را به دیگری اجاره می دهد یا حتی به عنوان شنونده حساب مستاجر صاحبخانه و مستأجر، اگر از هر یک از ما بپرسند “در چه سنی برای اولین بار مفهوم اجاره را درک کردید؟” شاید هیچ کدامشان را به خاطر نداشته باشیم، حتی اگر طعم زندگی در خانه اجاره ای را نچشیده باشیم، پر شده ایم از همسایه ها، اقوام، دوستان و آشنایان که یک روز در تابستان آمدند و در دل پدرانمان نشستند و بر سختی روزگار می بارید؛ از اجاره خانه ای که همیشه هر سال و عصر بر گرده های مستأجر می بارید و همیشه سنگین بود.
در داستانی از این کتاب می خوانیم که وقتی بزرگ می شوی و می توانی حرف های بزرگترهایت را بفهمی، یک سری مفاهیم برایت ساخته می شود که هیچ تصوری از آنها نداری. برای اولین بار در صحبت هایشان می شنوید که صاحب خانه اثاثیه فلان را در کوچه جا گذاشته است. اما نمی دانید چگونه و با چه کیفیتی. شاید تنها تصویری که به ذهن شما خطور کند، لحظه ای باشد که اسدا خان از سریال پدرسالار، پشت صیقلی عروسش را از طبقه بالا به داخل حیاط پرت کرد.
ما برگشتی نداشتیم یک مبل صورتی داشتیم که یک هفته پیش از سمساری خریدیم. فصل گل بود برای خرید گل شربت و مربا به میدان تره بار رفتیم. وقتی برگشتیم مبل ها جلوی کوچه بود!

منبع: اضافه به قفسه روزنامه جام جم