من صدمه می زنم بنابراین می خورم – حقیقتی که در پس غذا خوردن احساسی است

ما در فرهنگی زندگی می کنیم که در آن غذا به طور جدایی ناپذیری با احساسات و موقعیت پیوند خورده است. ما می خوریم چون حوصله مان سر می رود، چون غمگینیم، چون خوشحالیم. وقتی می خواهیم جشن بگیریم، بیرون می رویم تا غذا بخوریم. وقتی به خاطر یک جدایی عاشقانه غمگین هستیم، احساسات خود را در بستنی غرق می کنیم. وقتی کسی مریض است یا کسی می میرد، غذا به روشی تبدیل می شود که غم و اندوه خود را نشان می دهیم و مقدار زیادی کیک و سالاد را حمایت می کنیم.

من نمی گویم این همه بد است. در حالی که غذا محدودیت های ذاتی در برآوردن نیازهای عاطفی ما دارد، ارتباط عاطفی با غذا بخشی از یک رابطه عادی و سالم با غذا است. غذا می تواند و باید برای ما لذت و آسایش به ارمغان بیاورد. فقط به تداعی‌هایی فکر کنید که برخی غذاها و عطرها برای شما ایجاد می‌کنند: حس «خانه» که با بوی دارچین و وانیل احساس می‌کنید. احساس امنیت که یک وعده شام ​​و پوره سیب زمینی می تواند ایجاد کند. حس حسرتی که خواهرتان در روز شکرگزاری کاسه کلم بروکلی معروف مادربزرگتان را درست می کند به شما دست می دهد. در یکشنبه های بارانی، یک فنجان کاکائو داغ همراهی فوق العاده ای برای خواندن کاغذ است، در حالی که آیین کیک جشن به تولدها معنا می بخشد.

اما بسیاری از ما غذا را به عنوان پوششی برای احساسات خود می بینیم و وقتی به غذا روی می آوریم تا عشق و آرامشی را که می خواهیم فراهم کنیم، آنها را بی حس می کنیم. غذا پاداش، دوست، عشق و حمایت است. ما غذا می خوریم نه به این دلیل که گرسنه هستیم، بلکه به این دلیل که غمگین، گناهکار، بی حوصله، ناامید، تنها یا عصبانی هستیم. در انجام این کار، سیگنال‌های درونی گرسنگی و سیری را نادیده می‌گیریم. و از آنجایی که هیچ راهی وجود ندارد که غذا بتواند واقعاً احساسات ما را برطرف کند، ما می خوریم، می خوریم و می خوریم، اما هرگز احساس سیری نمی کنیم.

متأسفانه، در این مرحله اکثر ما گیر می کنیم. ما آسایش یا لذت کوتاه مدتی را که از غذا بدست می آوریم تشخیص می دهیم، و بدون مهارت های دیگر برای مراقبت از خود، برای رفع فوری احساس بهتر به آن وابسته می شویم. سپس ما در یک مارپیچ رو به پایین گیر می کنیم: خوردن برای احساس بهتر به ما کمک نمی کند در دراز مدت احساس بهتری داشته باشیم. در عوض احساس گناه و عصبانیت در مورد عادات غذایی ما و پیامدهای آنها بر وزن ما را افزایش می دهد. در واقع، مطالعات نشان می‌دهند که اگرچه ممکن است از خوردن غذا آرامش عاطفی فوری دریافت کنید، اما احساس گناه مرتبط بر هر گونه حمایت عاطفی که دریافت می‌کنید غلبه می‌کند.

چیزی که تعداد کمی از ما درک می کنیم این است که غذا احساسات را اصلاح نمی کند. ممکن است در کوتاه مدت ما را آرام کند یا حواسمان را از درد دور کند، اما در دراز مدت فقط مشکلات ما را بدتر می کند و ما را از ایجاد تغییرات اساسی که می تواند منجر به رضایت بیشتر و زندگی سالم تر شود باز می دارد.

این بدان معناست که اگر به دلایل عاطفی احساس می کنید به سمت خوردن سوق می دهید، مشکل خوردن ندارید. جواب منفی. شما یک مشکل مراقبتی دارید شما به درستی از خود مراقبت نمی کنید. من می دانم که این درست است زیرا زمانی یک غذاخور احساساتی بودم. من خوردم چون چیزی بود که می خواستم، اما آن چیزی غذا نبود. غذا خوردن من را از احساس تنهایی دور می‌کرد، شرایط سختی را پشت سر می‌گذاشت، و برخلاف مردم، همیشه در کنارم بود.

اما سپس وسواس من در مورد وزن ظاهر شد. و ناگهان غذا دیگر کار را انجام نداد. به جای راحتی طولانی مدت، یک راه حل کوتاه مدت و به دنبال آن احساس گناه شدیدتر و طولانی تر دریافت می کنم. هر چه بیشتر وزن اضافه می کردم، شواهد بیشتری از شکست خود می دیدم. هر چه بیشتر احساس شکست می کردم، بیشتر می خوردم. و غیره و غیره.

این همه تفکر از کجا آمده است؟ از نحوه تربیت ما.

یادم می آید خیلی زود پس از تولد پسرم. وقتی گرسنه شد گریه کرد. شیر داد تا سیر شد، سپس به خواب رفت و سیر شد. فقط وقتی شکمش دوباره خالی شد – معمولاً در چند ساعت – دوباره برای غذا گریه کرد. او در تماس کامل با علائم گرسنگی/سیری خود بود.

اما همانطور که او بزرگتر شد و به سمت غذای جامد رفت، همه چیز تغییر کرد. نه در نحوه برخورد او با غذا، بلکه در نحوه برخورد ما (به عنوان مثال، مادرم) به او یاد دادیم که غذا را ببیند. به یاد دارم زمانی که اسحاق یک ساله بود و مادرم به او هویج صاف شده می داد. با خوشحالی چند قاشق خورد و بعد دهانش را باز نکرد. پیام واضح بود: “دیگر نه!”

اما مادرم به این پیام توجهی نکرد. او فریاد زد: «بیا، اسحاق، فقط چند لقمه دیگر.» قاشق را وسوسه‌انگیز جلوی دهانش گرفت. وقتی که کار نکرد، آن را به لب های او فشار داد. هنوز شانسی نیست بنابراین او خلاق تر شد. او گفت: «اینجا هواپیما وارد آشیانه می شود. آشیانه را باز کن اسحاق.

او هیچ کدام از آن را نخواهد داشت. اسحاق سیر شده بود و دیگر علاقه ای به غذا نداشت. او بچه باهوشی بود و می دانست چه نیازی دارد. مادرم اساساً به او می‌گفت که او قاضی قابل اعتمادی نیست – که او می‌داند چگونه مصرف غذای خود را مدیریت کند، نه او. آن موقع بود که فهمیدم همه چیز برای من از کجا شروع شد!

اما من مادرم را سرزنش نمی کنم. مادرم از عمد سعی در انجام این کار نداشت. او فقط ناخودآگاه نگرش‌های خوردن را که در فرهنگ ما جا افتاده بود را منتقل می‌کرد. اگر آیزاک (و من) آنها را از او نگرفتیم، مطمئناً آنها را از جای دیگری دریافت می کردیم.

فرهنگ ما به ما می آموزد که زمان ها و مکان های مناسبی برای غذا وجود دارد که اغلب ربطی به احساس گرسنگی و سیری در بدن ما ندارد. به پیام هایی که دریافت می کنیم فکر کنید: “من برای آشپزی به زحمت افتادم و تو حتی نمی خوای بخوری؟” “شما نمی توانید گرسنه باشید. شما فقط برای شام بیایید!” “وقت غذا خوردن نیست.” بشقاب خود را تمیز کنید، کودکان در هند گرسنه می‌میرند. “شما یک A دارید؟ بیایید برای جشن گرفتن چند کوکی بپزیم.” “بیچاره، تو از دوچرخه افتادی؟ آیا مقداری بستنی به بهتر شدن آن کمک می کند؟”

بنابراین، این نشانه های بیرونی، غذا خوردن ما را برای بیشتر زندگی ما دیکته می کند. در نتیجه، ما به نشانه های درونی خود در مورد گرسنگی و سیری گوش نمی دهیم. در عوض، ما می خوریم چون فکر می کنیم باید. ایجاد احساساتی که نمی خواهیم داشته باشیم. برای مشخص کردن لحظات مهم زندگی ما؛ برای پر کردن جای خالی که حتی نمی توانیم آن را روشن کنیم.

پس از سال‌ها تبدیل شدن به غذا به دلایل غیرفیزیکی، توانایی ما برای درک سیگنال‌های داخلی ضعیف شده است، مانند ماهیچه‌های پا در فردی که در بستر است. سپس، وقتی متوجه می‌شویم که در حال افزایش وزن هستیم، سعی می‌کنیم اراده خود را برای کمتر خوردن بر روی اشتهایمان تحمیل کنیم.

دانشمندان اصطلاحی برای این موضوع دارند. “خورندگان محدود” افرادی هستند که غذا خوردن خود را از طریق نشانه های بیرونی تنظیم می کنند و اغلب در تلاش برای مدیریت وزن خود هستند. برعکس، “غذاهای بی بند و بار” کسانی هستند که هنوز به نشانه های درونی بدن برای تعیین زمان و میزان خوردن تکیه می کنند.

تحقیقات گسترده حاکی از آن است که افراد محدود کننده نسبت به غذاخوران بی بند و بار حساسیت کمتری نسبت به گرسنگی و سیری دارند.۲۵ به عبارت دیگر، در مقایسه با افراد بی بند و بار، برای ایجاد احساس گرسنگی در آنها محرومیت بیشتری از غذا و برای ایجاد احساس سیری در مقادیر بیشتری غذا لازم است. .

رژیم آنلاین دکتر روشن ضمیر https://rdiet.ir/ رژیم کتوژنیک دکتر روشن ضمیر