شما دو جان را فدای بی اعتمادی کرده اید



«اکنون که داستان زندگی ام را می گویم، مهر قاتل بودنم بر پیشانی ام نقش بسته است؛ مبارزی که در برابر او آینده ای تاریک و مرموز است و تنها به روز انتقام و اجرای مجازات انتقام می اندیشد. تا یک سال پیش من هم مثل شما داستان زندگی قاتلان را در صفحه نوجوانان می خواندم و فکر می کردم آدم های خاصی هستند، اما حالا که خودم یکی از آنها هستم و در زندان کنار آنها زندگی می کنم، می فهمد که اکثر قاتل ها فقط برای یک اشتباه می کشند اشتباهی که تا آخر عمر پشیمان می شوند خب اجازه دهید زیاد شروع نکنیم و به داستان اصلی بپردازیم من و سیما چهار سال پیش در یک مهمانی با هم آشنا شدیم جشن تعطیلات بود تولدت مبارک من دوست سیما با نامزد خوشبخت در این مهمانی شرکت کرد ما آنجا با هم آشنا شدیم و رابطه مان را شکل دادیم من به آن علاقه مند شدم و رابطه با او هر روز که می گذشت به جایی می رسیدم که آینده ام را می دیدم همه چیز خوب پیش می رود تا روزی که من من انتظار داشتم که او از پیشنهاد من راضی باشد، اما نه تنها خوشحال شد، بلکه پاسخ او منفی بود.
وقتی جواب منفی را شنیدم شوکه شدم. اولش فکر می کردم شوخی می کند اما درست بود و خیلی جدی گفت که پایان این رابطه دوستی است و قصد ازدواج با من را ندارد. از اینجا به بعد، روند رابطه ما با مشکلاتی روبرو شد که می بینید اکنون به پایان می رسد. چندین روز گیج بودم که چرا این جواب را به من دادند. تنها گزینه ای که به ذهنم خطور کرد این بود که وسط پای مرد دیگری باشم. او باید مرد دیگری را دوست داشت و می خواست با او ازدواج کند. آیا این همه عشق در این مدت یک فریب بود؟ فکر می کردم عمرم را برای یک دختر خیانتکار تلف کردم. به سراغش رفتم و از او پرسیدم که آیا مرد دیگری در کار است، اما او تکذیب کرد و گفت: ما می توانیم دوستان خوبی باشیم، اما معیارهای متفاوتی برای ازدواج داریم.
شاید باورتان نشود، من فلج شده بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم. اشتهایم را از دست داده بودم و شب ها یا نمی توانستم بخوابم یا از کابوس های شبانه بیدار می شدم. تصمیم گرفتم چند روزی دنبالش بروم تا متوجه خیانتش شوم. موتورسیکلت دوستم را قرض گرفتم و سایه به سایه او را دنبال کردم. خانه، اداره، اداره و خانه مسیری بود که او هر روز طی می کرد. بالاخره بعد از چهار روز کار به جای رفتن به خانه آنها به میدان تجریش رفت. دنبالش رفتم وارد کافه شد و تنها نشست. چند بار با تلفنش صحبت کرد و بعد از چند دقیقه مردی خوش تیپ وارد کافه شد و روبروی او نشست. با دیدن این صحنه خون به مغزم نرسید و وارد کافه شدم. سیما با دیدن من شوکه شد و از من خواست که آرام باشم تا اینکه برایم توضیح دهد. از او پرسیدم که چرا تقلب کردم، اما او گفت اشتباه کردم و تقلبی در کار نبود. برای بریدن کیک چاقویی روی میز دیدم، آن را برداشتم و متوجه نشدم چند ضربه به سیما زدم. وقتی آمدم غرق در خون روی زمین دراز کشیده بود و مرد خوش تیپ رفته بود.
همانجا کنار جنازه سیما نشستم و بعد از دقایقی مأموران آمدند و من را دستگیر کردند. مرد خوش تیپ در تحقیقات با تکذیب رابطه خود با سیما گفت که آن روز برای عقد قرارداد تجاری در یک کافه بوده اند. هنوز هم نمی توانم این حرف ها را باور کنم، مطمئنم همان مردی بود که سیما قصد ازدواج داشت و به خاطر او پیشنهاد من را رد کرد.
حالا که به گذشته فکر کردم به این نتیجه رسیدم که مقصر حادثه سیما بودم و می خواستم عشق یک طرفه را به زور حفظ کنم. همان روزی که سیما پیشنهاد من را رد کرد، مجبور شدم رابطه ام را با او قطع کنم. به خاطر عشقی ناپایدار و بیهوده جان کسی را گرفتم و آینده ام را تباه کردم.
نظر متخصص
چگونه از شر شک خلاص شویم
انسان موجودی اجتماعی است و در طول روز با افراد زیادی در بیرون و درون خانواده تعامل دارد. برخی از تعاملات ممکن است سودمند و برخی ممکن است از نظر جسمی یا معنوی ویرانگر باشند. بنابراین آنچه برای انسان یک ضرورت عقلی و شرعی تلقی می شود این است که مردم در امور روزمره دقت کنند و با بالا بردن سطح بصیرت و آگاهی از درصد خطاهای احتمالی بکاهند. حالا وقتی در این تعاملات با شک و بدبینی زیادی عمل می کنیم، به نوعی دچار وسواس می شویم. سوء ظن و سوء ظن بدون مدرک وسواس. تصور یا تصور عادی از حقایق متعلق به افراد سالم است. این افراد نه قصد خوبی دارند که به همه با چراغ سبز اعتماد کنند و نه بدبین و بسیار بدبین هستند. این افراد فکر می کنند سالم و عادی هستند. سطح پایین سوء ظن نشان دهنده تعصب، عشق و حسادت است، اما سطح بالای سوء ظن نشان دهنده اختلال شخصیت پارانوئید فرد است.
اولین راه حل در درمان این عارضه مواجهه فرد با واقعیت است. به عنوان مثال، اگر کسی معتقد است که حسین بر اساس دلایل سستی در امتحان قبول نشده است، باید فوراً گزارش قبولی حسین به او ارائه شود. اگر در چند مورد با چنین افرادی برخورد شود، او به تدریج در طرز فکر و کانال های کسب اطلاعات خود تجدید نظر می کند و به سادگی هر حرفی را نمی پذیرد. روش دوم درمان این است که از افراد مبتلا به این عارضه دلیل بپرسیم، یعنی به محض اینکه بر اساس شواهد و دلایل مشکوک (غیر علمی) چیزی می گویند، باید سریع بگوییم شما از کجا آمده اید؟ دلیل این گفته چیست؟ در اینجا او چاره ای جز اقامه براهین ندارد و چون می دانیم ادله اقوال او برهان علمی نیست، به راحتی آنها را زیر پا می گذاریم و برهان او را نقد می کنیم. او نیز با ذهن خود مواجه است و چون قادر به حل آن نیست، ناگزیر حقیقت را می پذیرد. همانطور که اتفاق افتاد اگر در چند مورد متوالی با این افراد این گونه برخورد می شد، کم کم منصرف می شدند.

منبع: ضمیمه تپش جام جم