بازیگران زن مبتلا به اختلالات خوردن – چگونه در هالیوود زنده بمانیم

من تجربه دست اولی با این پدیده نادر دارم. به اندازه کافی سخت است که بخواهید برای دیگران خوب به نظر برسید و نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید و به اندازه کافی جذاب باشید تا شریک زندگی خود را جذب کنید، اما باید به دوربین نگاه کنید و پنج تا ده پوند به کادر خود اضافه کنید که مسیر مطمئنی برای فاجعه است. اختلال خوردن دارند

من از دوران دبیرستان شروع به پاکسازی و پاکسازی کردم. این فقط راهی برای مقابله با «چربی بچه من» نبود، بلکه یک مکانیسم مقابله بود. فکر می کردم همه چیز تحت کنترل است. شش ماه بعد من هنوز مشغول انجام آن بودم. شش سال بعد متوجه شدم که واقعاً مشکل دارم. دوازده سال بعد، بالاخره کمکی پیدا کردم. امروز من از بولیمیا رها شده ام.

هیچ راهی برای رهایی از اختلال خوردن وجود ندارد، هر کسی راه خود را دارد. هرگز فکر نمی کردم که پایان تونل بسیار تاریک جهنم را ببینم که اختلال خوردن من بود. می خواهم به دیگران بفهمانم که امیدی وجود دارد. اگر من بتوانم این کار را انجام دهم، شما هم می توانید.

یک درمانگر پیدا کردم که به آرامی مرا به خودم بازگرداند. تو یه روح گمشده ای نمی‌توانستم خودم را در آینه نگاه کنم، زیرا از خودم متنفر بودم. قبل از انجام کار بازیگری آنقدر عصبی و خسته بودم که مدام خودم را از طریق چکه و پاکسازی بی‌حس می‌کردم و سعی می‌کردم مراقب باشم تا در روزهای بعد از کار جلوی دوربین، چشم‌هایم زیاد ورم نکند. دوست داشتم برای کارگردان و سایر بازیگران کار خوبی انجام دهم. می خواستم جلوی دوربین خوب به نظر برسم. من هرگز به اندازه کافی لاغر نشده ام. به فیلم هایی که ساخته ام نگاه می کنم و با ناباوری سرم را تکان می دهم. من چاق نبودم من دیدگاهی کاملاً متفاوت داشتم، دیدگاهی کاملاً تحریف شده از آنچه فکر می‌کردم شبیه به نظرم و واقعیت چیست.

من به شما می گویم چه چیزی برای من کار کرد. درمانگرم با مهربانی از من خواست که وقتی احساس کردم می‌خواهم پرخوری کنم و استفراغ کنم، با او تماس بگیرم. من نمی توانستم این کار را انجام دهم. برای من خیلی تهاجمی بود. من به اندازه کافی قوی نبودم بعد از او خواست که با او تماس بگیرم و وقتی می خواستم پرخوری کنم و پاک شوم برایش پیام بگذارم. من هم نمی توانستم این کار را انجام دهم، بنابراین او از من خواست که آن را یادداشت کنم و زمانی که می خواستم پرخوری کنم و پاکسازی کنم، آن را ایمیل کنم. مدتی طول کشید، اما در نهایت توانستم این کار را انجام دهم. این چیزی است که من نوشتم:

خوب، من می توانم وارد آن شوم. شاید نتوانم. من بین آنها دعوا می کنم. امروز واقعا خوب بودم…با استانداردهای کالری دریافتی و ورزش.

من در Baked Lays غذا می‌خورم و اینها معمولاً خوب هستند، اما چند چیز دیگر اینجا برای خوردن دارم و اگر به آنجا بروم فکر نمی‌کنم دوست داشته باشم آنها را بخورم. در حال حاضر، احساس کالری دارد… گاهی اوقات اینطور است، گاهی اوقات نه. اخیراً با افراد زیادی برخورد کرده ام. گاهی اوقات آنقدر استرس دارد که به پرخوری و پاکسازی متوسل می شوم. من هنوز نمی دانم که آیا این کار به این است که این کار را در چند روز انجام ندهم یا سعی کنم از بودن در کنار مردم و تحت تأثیر قرار گرفتن آنها فرار کنم. الان دارم از ساندویچ های ژامبون و پنیری که در Circle K گرفتم می خورم. نان را برداشتم تا احساس بهتری داشته باشم اما فکر نمی کنم دوام بیاورد… حالا احساس بدتری دارم چون دارم دیگری را می خورم. نصف، بدون بیشتر نان. اما من تقریباً من را به انجام این کار دعوت می کنم تا بتوانم آن را انجام دهم (در مورد آن بنویس و در آن عمیق شوم) … قبل از اینکه فکر کنم می خواهم بخورم و به آن فکر نکنم و فرار کنم … من. … بعد بهتر فکر کردم که می ترسم نخواهم در موردش بنویسم. الان غمگینم چون دارم در موردش مینویسم…چون یه لقمه دیگه میخورم…مزارس. من بیشتر می خواهم. من بیشتر نمی خواهم. این یک کلیک مبهم بود. (من آن را “کلیک کردن” می نامم زیرا این همان چیزی است که انگار یک سوئیچ ناگهان ورق خورده است و از پرخوری و دور ریختن دیگر راه برگشتی وجود ندارد.) فقط کلیک کنید زیرا اگر در مورد آن بنویسید این اتفاق نمی افتد. من از این که سرعتم را کند می کند احساس خوبی ندارم اما فکر نمی کنم هنوز آنقدر بد نیست که جلوی من را بگیرد. هر چند از این متنفرم از این متنفرم. زوج دیگری لیزا را پختند… از این متنفرند. اکنون احساس می‌کنم باید یک کار کامل انجام دهم و بیرون بروم و کاری ارزان به دست بیاورم… از اشتراک‌گذاری آن متنفرم. احساس می کنم در معرض دید قرار گرفتم قبلا هم گفته بودم احساس ناامیدی می کنم… من/تو/جهان. من بدون این آدم خوبی هستم… میدونم درست نیست ولی الان حسش میکنم. حالم بد است. اشک از صورتم سرازیر شد بدون اینکه حتی گریه کنم. از این متنفرم. احساس می کنم گلویم از فشار منفجر می شود. من نمی خواهم به آنجا بروم اما احساس می کنم قبلاً داشتم … یک برش دیگر فقط برای بررسی خوردم. دست به دهان راحتی در آسیاب کردن. این خیلی احمقانه به نظر می رسد. ساعت ۱۰:۴۹ شب است. حدس می‌زنم تا فردا ساعت ۴ بعدازظهر برای تماس بعدی‌ام برای این فیلمی که دارم روی آن کار می‌کنم فرصت دارم و می‌توانم بخوابم و خوب باشم که با چشم‌های کمی پف کرده باشم، زیرا وقت دارم پف کنم.

سه لایه پخته دیگر…من در مورد کیسه های پخته شده آنقدر احساس گناه نمی کنم…من برای زندگی ام آنقدر احساس گناه می کنم. حالا که از ناکجا آباد نیستم اما دقیقاً منظورم را از آن نمی دانم، اما مجبور شدم آن را یادداشت کنم، برای اینکه بعداً بفهمم تا بفهمم… چرا باید در مورد زندگی ام اینقدر احساس گناه کنم؟ از نظر منطقی و حتی معنوی می توانم برخی از آن ها را درک کنم، اما نمی دانم. نمی‌خواهم آن را نادیده بگیرم، اما نمی‌دانم چه معنایی دارد. فقط توی سرم ظاهر شد خب حالا که سعی کردم فکر کنم همه چیز منطقی و زیباست…به این برگردیم…نمیخوام به این برگردم. خیلی آسان است که … ژامبون و پنیر، Baked Lays. من سفیده تخم مرغ دارم… بعدش چی… نمی خوام بهش فکر کنم… می خوام برم فست فود و غذاهای بد و بد زیادی سفارش بدم و بیارم و همه رو بخورم. این باعث گریه ام می شود. من نمی خواهم طعم آن را بچشم و روند بیرون کردنش را از خودم حس کنم. خدایا از این متنفرم دارم انجامش میدم پس بهم کمک میکنه من از آن متنفرم. من هنوز نمی خواهم به او نگاه کنم. نمیخوام از اینجا برم چون این کارو میکنم و از اینکه این کارو کردم و آدم خوبی نیستم که این کارو بکنم بدم میاد…نمیخوام نگاه کنم در این.

حالا که به خودم نگاه می کنم نمی خواهم به خودم نگاه کنم که به فست فود می روم و غذا می گیرم. احساس می کنم گیر کرده ام. گیر کرده با غذای درونم… گیر کرده. دارم می شمارم… می شمارم، نمی توانم تطهیر کنم و حالم خوب باشد. فردا صبح نه می توانم پاک کنم و نه می توانم ۱۵۰ پوند وزن کنم. می دانم که واقع بینانه نیست، اما می خواهم در این فیلم بعدی وزن کم کنم. احساس می کنم دارم در آن شکست می خورم. من نمی دانم چگونه به آنجا برسم. نمی دانم. فقط می دانم که باید کمک بگیرم و با دانستن این موضوع احساس خوبی ندارم زیرا کسی را ندارم که به من کمک کند. این به نوعی ۲۴ ساعته سر کار است و من کسی را نمی شناسم که چنین وقت داشته باشد، چه رسد به من. باید چکار کنم؟ نمی دانم. نمی دانم. من می خواهم از آنچه در درونم است خلاص شوم. این باعث می شود که من به شدت گریه کنم. من می خواهم او بخشی از من نباشد. از من جداست… غذا، حتی نمی تواند بخشی از من باشد. من از گوارش متنفرم این بدان معناست که غذا بخشی از وجود من شده است. در طول روز، این عاملی در زندگی من نیست… من غذای سالم می‌خورم و می‌دانم که به تغذیه در زندگی‌ام و غذا برای سوخت… پروتئین هر سه ساعت، کربوهیدرات، پروتئین، چربی، ورزش و غیره نیاز دارم. شب‌ها می‌خواهم احساس کنند از من جدا شده‌اند. غذا. دست از سرم بردار. دور شدن من غذا می خورم و نمی خواهم بخوابم بدون اینکه چیزی در شکمم باشد، اما به شدت می خواهم از آن جدا باشم. از او می خواهم بدنم را ترک کند. من نمی خواهم استفراغ کنم. من فقط می خواهم از بین برود، راه دیگری برای خلاص شدن از آن نمی دانم.

من می خواهم این را اکنون پست کنم تا زیاد به آن دست نزنم و به آن فکر نکنم. اینها افکار من در حال حاضر به صورت ارگانیک است.

نوشتن در مورد قسمت من چیزی را در من تغییر داد. او به آرامی مرا راهنمایی کرد تا بفهمم از چه چیزی بسیار ناامیدانه می خواستم فرار کنم. انگار دوربینی در سرم بود که اتفاقات را ضبط می کرد تا بعداً بفهمم چه چیزی ممکن است به من کمک کند جلوی رفتارم را بگیرم. او بیشتر و بیشتر شروع به نوشتن کرد و این به عنوان نوع درمانی خودش به من کمک کرد. آنچه را که نوشتم به کتاب تبدیل کردم که به خودی خود بسیار درمانی بود. من می خواهم به دیگران کمک کنم راهشان را از جهنم اختلالات خوردن خودشان پیدا کنند. کتاب من این است: “گمشده، درون، نه فقط یک عامل دیگر با پرخوری عصبی”.

رژیم آنلاین دکتر روشن ضمیر https://rdiet.ir/ رژیم کتوژنیک دکتر روشن ضمیر